گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

خانه بازی

دوشنبه به مناسبت اربعین حسینی تعطیل رسمی بود . به علی قول دادم پسر خوبی باشه ودر کارها به من کمک کنه می برمش خانه بازی . پسرم واقعا کمکم کرد و کمتر شیطنت کرد .برا همین نماز که خوندم بردمش خانه بازی . مسابقه رالی علی بسکتبالیست می شود لگو بازی نقاشی با مداد شمعی بعدش علی را دعوت سیب زمینی سرخ شده داغ کردم که در مسیر راه می خوردیم و سرمای هوا را کم می کرد . بعدش باهم دیگه رفتیم خونه مامانم ( فکرکنم هفته ای 7 شب حداقل 6 شب خونه مامانم هستیم ) اتفاقا دایی و خاله هم بعد مدتی اومدند ، دایی حسابی سرما خورده بود . این عکس را هم علی از دایی گرفت این عکس دونفره را هم همین طور ...
3 دی 1392

شب یلدا

خاله ها و فرزندان و مامان و داداش و آبجی من همگی شب جمعه گذشته دورهم جمع شدن و چون شب یلدا یک شب قبل اربعین بود ... کلا شب یلدا را به شب جمعه تغییر دادن و همگی خونه مهدی خاله رفتن و تا پاسی از شب با هم بودن .( چون خونه مهدی طبقه سه بود و من مشکل دارم ودکتر گفته نباید از پله بالا پایین برم ما نتونستیم بریم) . در شهر ما رسم بر این هست که هر کی عروسی داره که تازه عقد کرده باید شب یلدا برای احترام کادوهایی برای عروس خانوم بگیرن و به خونه بابای عروس خانوم ببرن . از قبل گفتم ما شب جمعه خونه مهدی نرفتیم برای همین دیشب به مادر بزرگم تماس گرفتم که میایم خونشون . وقتی رسیدم دیدم که یه عالمه کادو و میوه وآجیل و... تزیین کردن . بعد متوجه شدم که ام...
3 دی 1392

آمبولانس

یه سلام گرم به همه دوستای گلم مدتیه نتونستم آپ کنم ... الانم یه عالمه عکس هست که نمی دونم اونا را باید کی بزارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چند روزی در ولایت ما نمایشگاه کام سیت ( همون کامپیوتر و موبایل ) بر پا بود . بابا مرتضی هم اونجا غرفه گرفته بود و این چند روز حسابی گرفتار بود . دیروز روز آخر بود و منو علی به همراه مامانی و خانوم دایی و دایی  رفتیم نمایشگاه . حسابی خوش گذشت به خصوص علی آقا که دم به دقیقه از ما پشمک می خواست . همین که به غرفه بابا رسیدیم ... علی آقا انگار مالک اونجاست ... رفت و با اقتدار روی صندلی نشست و با تبلت تبلیغاتی جلوی ویترین شروع کرد به بازی و ما هم از مانیتور می دیدیم . حالا کی می تونست اونو بیاره ... خدا را شکر خانوم...
30 آذر 1392

نیکان جان تولدت مبارک

  چه لطيف است حس آغازي دوباره، و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس... و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن! و چه اندازه شيرين است امروز... روز ميلاد... روز تو! روزي که تو آغاز شدي! تولد مبارک نیکان جان تولدت را صمیمانه تبریک میگم ...
24 آذر 1392

شجره نامه

امشب خيلي به گذشته فكر ميكردم . يه دفعه به فكرم رسيد كه تا آشنايان و فاميل از يادم نرفته يه شجره نامه كوچيك از افرادي كه يه جورايي هم خون هستيم را در يك مطلب بنويسم . از طرف مادري : پدربزرگ ( علي ) مادر بزرگم ( كنيز) رضا ( دايي بزرگم)- محمد حسن ( باباي همسري ) -كبري ( خاله بزرگم)- زهرا - طوبي (مادرم) - طاهره - طيبه و ابراهيم . فرزندان(نوه هاي مادر بزرگم) دايي رضا(مجيد -آزاده -علي - الهام - محمد - امير) دايي محمد حسن(رضا - مهري -مرتضي(همسري)-مرضيه) خاله كبري(فاطمه - زهرا-مريم-مليحه -سمانه-محمد-سيمين -مهران) خاله زهرا(رضا) مامان(فهيمه -صطفي-فاطمه) خاله طاهره(عاليه -احمد-علي) خاله طيبه(آرش - معصومه) دايي ابراهيم(فرزا...
28 آبان 1392

تولدت مبارك

امروز با خاله فاطمه و ماماني رفتيم خونه پسرعمه . آخه ني ني شون دنيا آمده بود . اسم ني ني هم فاطمه زهرا بود . تولد زیباترین هدیه خدا که مانند سروشی روح بخش به زندگی تان نور امید دمید را تبریک میگیم. قدمهای کوچکش برایتان پر از خیر و برکت باشد * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * صمیمانه ترین شادباش مرا برای شکفتن نو گل زیبای زندگیتان از من پذیرا باشید آرزو داریم که این فرزندان عزیز زیر سایه‌ی پدر و مادرشان زند‌گی خوش و پُرباری داشته باشند * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * ...
24 آبان 1392